تبليغاتX
حرفهای ناتمام

 

بانو

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.

بسیارند از تو زلال تر، زلال تر.

بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.

 

 

اما بانو تویی.

 

 

 

از خیابان که می گذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.

کسی تاج بلورینت را نمی بیند،

کسی بر فرش سرخ زیر پایت

نگاهی نمی افکند.

و زمانی که پدیدار می شوی

تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند

در تن من،

زنگ ها آسمان را می لرزانند،

و سرودی جهان را پر می کند.

 

 

تنها تو و من،

تنها تو و من، عشق من،

به آن گوش می سپریم.                                            "پابلو نرودا"

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 21:54 | لینک  | 

گرم : مثل دست های تو..... طولانی : مثل لحظه های تنهایی........... تابستان!

.................................................

...................................................................

می نشینم...چشم هایم را می بندم... هیچ تصویری از هیچ لحظه ای ظاهر نمی شود.... چشم هایم را باز می کنم.... تمام اشیاء اتاق به من دهن کجی می کنند...

.......................................

....................................................................

می شمارم : ا ...... زنگ نمی زنی

۲.......... خبری نیست

۳............ این گوشی دیگر به درد نمی خورد

بیشتر را می ترسم که بشمارم.

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 23:46 | لینک  | 

بعد از مدت ها ....................................

کوه

برفخانه

طزرجان

یزد

زیبا، بلند با دهلیزی که می تپید و با تپش هایش تو را به اوج می برد

برفخانه

برج های فریدونی، عظیم، پر هیبت، در انتظار گام هایی که همراهی اش کنند

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 23:2 | لینک  | 

یه عکس سیاه و سفید توی کتابخونه تکیه داده به کتابا. مامان بدون روسری و جوون، ناصر که حالا دیگه خیلی وقته میون ما زنده ها نیس و دلم براش خیلی تنگ شده و تو عکس شش سالشه، نرگس که ۸ سالشه و حالا سه تا دختر داره و ... من که یکه سالمه و توی بغل مامان زل زدم به جایی یا کسی که یادم نیست. داشتم به چی فکر می کردم. انگار توی عکس بغض کرده ام.

و حالادارم به چی فکر می کنم.

مریم ، دوستم که نزدیک دو سال پیش ازدواج کرد داره از شوهرش جدا می شه. مریم چهار پنج ماه از من کوچیکتره.

و مژده دوست  ۳۰ساله ای که چند ماهه اومده توی گروه ما می گفت: مریم که ۴۰ سال ازدواج نکرد این ۱۰ سال باقیمونده ی عمرش رو هم تنها زندگی می کرد خب!

و من حیران از تصمیمی که مژده برای مریم گرفته...

............................................

کاش یکی به این سوال من جواب بده: چطور می شه که آدما به هم بدبین می شن؟ مشکل کار کجاس؟ منتظر جواباتون هستم.

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 18:52 | لینک  | 

خونه تاریکه. نور مانیتور کامپیوتر می پاشه روی لیوان چای جلوی صفحه کلید و از این طرف که بیرون می آد تصویر رنگی زیبایی روی شیشه ی میز می سازه. مثل یه غروب خورشید توی پاییز. ذهنم هی خالی می شه هی پر می شه. پر می شه وخالی می شه. پر که می شه لبریز می کنه مثل آب توی پاشویه ی حوض. نمی شه توش گشت و گذاری کرد و تاملی. و خالی که می شه می شم منگ. می شم مات. یه جور حالت حیرونی. بهار به نیمه نزدیک می شه. حس می کنم که دیگه وقتشه که یه تنوع بدم به زندگیم. شاید یه تغییر محل زندگی . یه شهر دیگه حداقل. یه استان دیگه. فقط نمی دونم کجا. یه جایی که دنج باشه. یا اینقدر شلوغ که توش گم بشم. این کارها نیاز به برنامه ریزی داره که گاهی حس می کنم دیگه انرژی این کار رو هم ندارم. دلم می خواد یکی بود برام این کار رو ردیف می کرد. تحمل کارهای اداری رو ندارم. هر چند می دونم مثل همیشه اگه بخوام کاری بکنم خودم باید دنبالش باشم. هی بدوم و بدوم. هی کپی بگیرم هی فرم پر کنم هی درخواست بدم هی اینقدر پشت در اتاق این مدیر و اون معاون منتظر باشم تا امضا بگیرم هی هی هی هی هی ................. نه فکر نکنم دیگه اون قدر جوون باشم که طاقت این کارها رو داشته باشم. شاید بهتر باشه ساعات بیشتری از شب ها و روزهام رو بخوابم تا کمتر فکر کنم. کمتر اذیت بشم از این یکنواختی. از این کسالت. شاید الان فقط خسته ام. شاید بعد حالم بهتر بشه . شاید باز از ته دل بخندم. شاید دوباره جوون بشم. شاید....
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 23:0 | لینک  | 

امروز روز سختی بود مامان برای بار دوم به خاطر غده های بزاقی اش بیمارستان بستری شده از صبح یکشنبه. نمونه برداری، سی تی اسکن ، سیالو گرافی. این آخریه خیلی درد داشت. یا شاید چون دو تای قبلی (نمونه برداری و سی تی) رو من باهاش نبودم نمی دونم چقدر درد داشته. ولی امروز مامان صبور من وقتی که ماده ی رنگی رو وارد مجرای بسته شده ی بزاقی اش فرو می کردن آروم از گوشه ی چشماش اشک می اومد. و بعد متوجه شدم که از گوشه ی چشمای منم آروم داشت اشک می ریخت. امروز روز سختی بود. الان منو از بیمارستان روونه ی خونه کردن تا دوش بگیرم و استراحت کنم تا باز برم پیش مامان. وقت اومدن مامان سفارش می کرد: باغچه رو یادت نره آب بدی! گلای حسن یوسف، بگونیا ،..... جوونه ی گل کاغذی ام نگاه کن ببین بزرگ تر شده! و بعد غذای بیمارستان که کسی بهش لب نزده بود رو گفت که بیارم بریزم برای گنجشکای خونه. چهارشنبه:4 اردیبهشت و امروز جمعه است و من دلم عجیب گرفته. مامان از بیمارستان مرخص شد. در واقع هیچ کار خاصی براش نشد. هنوز درد داره. دکتر میگه یه کیست روی یه گره عصبی توی صورتش هست که چهار ساعت بیهوشی لازم داره و مامان تحمل این جراحی رو نداره. گفت که باید باهاش مدارا کنه. مدارا کنه یعنی که باید هی درد بکشه و شکایتی نکنه. مدارا کنه یعنی باید صبر کنه تا این کیست هی بزرگ تر بشه . گاهی توی فرهنگ لغت به کلمه ای برخورد می کنیم و معنیش رو می دونیم ولی حسش نمی کنیم. مثل واژه ی :مستاصل، درمانده... من همین حال رو دارم. و هی بغض راه گلوم رو می بنده.
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 12:33 | لینک  | 

تو این یه ماه گذشته بارها و بارها از خیابون شما گذشتم تا برم بیمارستان به خواهرم سر بزنم که بالاخره امروز مرخص شد. خیابونتون رو ارغوان ها نقاشی کرده ان.از جلوی کوچه تون رد که می شم یاد تو می افتم و روزهایی که منتظر سرویس دانشگاه آزاد بودی و من اگه نبودی با چشمم تا ته کوچه رو خط می کشیدم.

نارون ها بعضی هاشون که بازیگوشن چقد عجله دارن برا جوونه زدن برا آوردن خبر رسیدن بهار ... نارون ها جوونه که می زنن خودشون بهارن... و من از پشت شیشه ی تاکسی به بهار لبخند می زنم و می گم که اومدنت رو دارم لمس می کنم

خوش اومدی بهار رویاننده

برای همه ی آن ها که دوستشان دارم سالی سرشار از خیر و برکت سلامتی و شادی و آرامش آرزو دارم.

سال نو مبارک

 

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 1:6 | لینک  | 

از سفر که برگشتم یه بسته روی تختم بود. کادوی تولدم بود که ندا گذاشته بود. هنوز روز تولدم نرسیده بود وقتی که از سفر برگشتم ولی ندا دیگه داشت می رفت اصفهان و تا بعد از تعطیلات عید نمی اومد.

امروز نمی دونم چی شد که بچه های یکی از کلاسام از روز تولدم پرسیدن و وقتی که فهمیدن فرداست ازم شیرینی خواستن. ساعت آخر بود و فقط می تونستم تو وقت نماز که بیست دقیقه ای طول می کشه برم و براشون شیرینی بخرم.

عصری سر راه بعد از کلاس رفتم مغازه ی یکی از دوستام که لباس بخرم همین که سلام کردم روز تولدم رو یادآور شد.

و وقتی که رسیدم خونه گوشی تلفن ام زنگ خورد......

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:8 | لینک  | 

 

پا که گذاشتم توی دفتر مدرسه، همهمه ای برپا بود که سابقه نداشت. چشمم افتاد به آقایی که میون جمع سیاه پوش و تیره پوش خانم ها دستپاچه می نمود. گاهی دست چپی ها را نگاه می کرد، گاهی سمت راستی ها، گاهی به ردیف خانم های روبرو چشم می دوخت و گاهی سرش را می انداخت پایین. صداها را که حتما می شنید اما جمله ها را می توانست از هم تفکیک کند یا نه، نمی دانم. نشستم. بحث سر کلاس های ICDL ای بود که گقته بودند حالا اگر شرکت نکنیم، دوره های بعد اجباری می شود حتما. کلاس هایی که تمام سازمان ها و اداره ها بدون دریافت شهریه برای کارمندان شان برگزار می کردند اما فرهنگیان خودشان باید هزینه ی کلاس ها را بپردازند، آن هم معادل تقریبا حقوق یک ماه.  فقط مدارس خاص مثل مدرسه های شاهد و ایثارگران و... شهریه ی معلمان را خودشان می پردازند. آقای میم که روبرویش نشسته بودم را قبلا در یک آموزشگاه کامپیوتر دیده بودم و می دانستم که مدیر آن آموزشگاه است که حالا آمده یود برای تنظیم قرارداد. اما همکاران فرهنگی که از این موضوع بی خبر بودند، به گمان این که آقای میم از سازمان یا حتی وزارت آموزش و پرورش آمده سر درد دل شان باز شده بود، از ناکارآیی کلاس های ضمن خدمت، طرح هماهنگ کردن حقوق، عقب افتادن پرداخت حق التدریس گرفته تا کالابرگ های پرداخت نشده و فراموش شده ی سال گذشته، میزان تورم، و عدم دسترسی به امکانات فن آوری برای تدریس و ... حرف می زدند، یک نفس، بدون وقفه. مدیر مدرسه سعی داشت به همه بفهماند که آقای میم فقط مسئول یک آموزشگاه کامپیوتر است و هیچ ربطی به آموزش و پرورش ندارد اما توی آن همه جمله های تمام و ناتمامی که از هر گوشه ی دفتر دبیران به هم می خوردند و می ریختند روی پرده های گوش، تنها می شد نشست و لبخندی.... نه، پوزخندی زد به عقده های گشوده شده.

آقای میم که رنگ اش سرخ شده بود چند جمله ای با ایما و اشاره با مدیر مدرسه رد و بدل کرد، خداحافظی کرد و رفت. خانم ها هنوز نشسته بودند و داد و فریادشان از مرزهای دفتر هم گذشته بود، بی خبر از این که آقای میم دیگر نبود.

 

دخترک سردردهای میگرنی شدیدی داشت که موقع تغییر فصل شدیدتر هم می شد. درست مثل حالا. اجازه گرفت و رفت بیرون. بهش گفتم بره توی آبدارخونه که یه تخت بود. گفتم بره اونجا و دراز بکشه. کلاس که تموم شد رفتم بهش سری بزنم. ازش پرسیدم: بهتری؟  جواب داد: نه. یاد ماساژهای طب سوزنی افتادم که مریم بهم یاد داده بود برای رفع سردرد. بهش گفتم که دست چپش رو طوری بگیره که کف دست رو به پایین باشه. بعد انگشت ها رو به هم بچسبونه ، مخصوصا انگشت شست و نشانه طوری که عضله ی بین این دو انگشت برجسته بشه. بعد با انگشت شست دست راست روی مرکز این برجستگی فشار بده. انگشت ها رو کمی از هم باز کنه و همون محل رو آروم آروم ماساژ بده. این کار رو با اون یکی دست هم انجام بده. بعد ازش خواستم که این حرکت رو یه بار جلوی من انجام بده تا مطمئن بشم که یاد گرفته. دست چپش رو که از جیبش در آورد تازه متوجه شدم چه کار بیهوده ای ازش خواستم. دست چپ  فقط تا مچ ادامه داشت. و دست راست هم اصلا انگشت شستی نداشت. از حرفهای خودم حسی بهم دست داد که کاملا غریب بود. قبلا هم دیده بودم این دست ها را وقتی که تمرین حل می کرد یا متنی را می خواند. اولین روزی که سر کلاس دخترک رفته بودم، چشمم که بهش افتاده بود زیاد نگاهش نکرده بودم که مبادا فکر کنه دارم وراندازش می کنم. کم کم با هر دو نیمه ی چهره اش آشنا شدم. از سمت چپ که به نیم رخش نگاه می کردی زیاد چیزی متوجه نمی شدی. چشم هایی زیبا به رنگ اعماق جنگلی مرطوب. و لب های قیطانی. اما نیم رخ راستش بیشتر شبیه اسکلت بود با ماهیچه هایی بدون شکل. و دندان هایی که با دهان بسته هم قابل دیدن بود. و جنگلی که آتش گرفته بود. دخترک تازه هیجده سال داشت. اما تمام زیبایی اش را در یک حادثه ی سوختگی از دست داده بود. و من یاد خبری افتادم که چند وقت پیش توی رادیو شنیدم: ایران رتبه ی اول رو در زمینه ی عمل جراحی پلاستیک بینی در جهان به دست آورده. و مقایسه کردم اونایی رو که انواع جراحی پلاستیک رو روی گونه و بینی و چونه و ..... انجام می دن و بازم تو فکر اینن که دیگه کدوم عضوشون رو می تونن جراحی کنن تا زیباتر بشن. که  اغلب هم به طرزی مصنوعی فقط تغییر می کنن و نه این که زیباتر بشن. گاهی حتی زشت تر هم می شن. یکی از دخترهای فامیل رو که اگه نگفته بود من که اصلا متوجه نمی شدم بینی اش رو عمل کرده، گاهی این قدر بی عیبه این بینی که تغییرش محسوس نیست. و بعد مقایسه کردم با این دخترک شاگردم که سال هاست نتونسته پولی جمع و جور کنه برای این که نیمه ی صورتش رو از این حالت چندش آور بیرون بیاره یا انگشت های دستش رو ترمیم کنه. دنیای عجیبی است!

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:57 | لینک  | 

 

چقدر خوب که معلمم. غم عالم که می شینه روی دلم، وقتی می رم تو کلاس، با نگاه پرسشگر بچه ها و با لبخندشون جون می گیرم انگار. امروز یکی رفت پهلو تخته که جواب چند تا سوال رو بنویسه. یه سوال بود     Does your teacher look happy today?  که جواب داد: Yes, she looks happy. و بعد زیر چشمی یه نگاهی کرد و با یه لبخند کمرنگ گفت: البته واقعیتش عکس اینه. به بچه ها نمی شه هیچ وقت دروغ گفت.

تمام واژه هایی که امروز توی متن جلوی روم بود با من بد جوری بازی می کردن:amused, bored, confused, fear, far apart, frightened, habit .

*********************

دلم در پیله ی تنهاییم نمی گنجد..........

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:21 | لینک  |