فرصت نشد که بگویم: همشاگردی سلام
فرصت نبود؟ یا همشاگردی؟ یا سلام؟
شاید هم این حنجره دیگر کپک زده.
یک معلم با یک حنجره ی کپک زده به چه کار می آید؟ به چه درد می خورد؟
تمامی ماهیت یک معلم... ماهیت من .... در حنجره ام خلاصه می شود.
من نیست شده ام... دلم می خواهد فریاد بزنم.... اما به نجوایی بسنده می کنم.
باید با این حنجره هزار هزار ترانه ی شاد بخوانم... اگر کاکلی ها را رخصتی باشد/
یه نامه می نویسی و کلی جوک تعریف می کنی و ازم می خواهی که با صدای تو بشنوم این جوک ها رو و با صدای خودم بخندم. با صدای تو شنیدم و با صدای خودم خندیدم. اینقدر که از گوشه ی چشم هام اشک سرازیر شد.
محسن عزیز
هر جا که هستی شاد شاد شاد باشی
من هم دلم برایت تنگ شده.
**************************
چند کلمه با نگین عزیز
سلام
ممنون از نظراتت
و اگر استادت رو دیدی سلام منو بهش برسون.البته اگه بعد از گذشت سال ها یادشون مونده باشه هم دانشکده ای های دوره ی تحصیل رو. مرسی و شاد باشی
هی خواستم تصویرتو شب ها نبینم... نشد.
شماره تلفن تو از رو گوشیم پاک کنم....
اس ام اس هاتو و... آخرینش که گفته بودی دلت برام تنگ شده...
اتفاقی داشتم کامنت ها رو نگاه می کردم... مال پاییز گذشته رو.... کامنت تو رو دیدم... می بی نم ات به زودی....
حالا آیا هنوز هم همین حرفو می زنی؟ ساجده عزیز؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!!!!!!!!!!!!
میگویند اسکندر پس از حمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. اواز خود و مشاورانش میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد
با تشکر از دوست قدیم و عزیزم محسن یارمحمدی :
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
قشم :غار نمکی
شهر را میگذاریم و می رویم . شهر را با همه ی هیاهو، همهمه، شلوغی، خستگی، سردرگمی و ازدحامش می گذاریم به حال خود. و می رویم به سوی جایی که هنوز نمی دانیم کجاست. فقط روی نقشه شمایلش را به شکل خطوطی دیده ایم. غار نمکی، جایی در غرب جزیره نزدیک به مرکز.
از آبی میگذریم سرشار از نمک، با سری و بدنی خمیده که اگر سر بلند کنی سقف غار به یادت می آورد که کجایی. از راهرویی می گذریم، از راهروهایی می گذریم. گاهی هم سینه خیز. اما می گذریم. و جایی می ایستیم به تماشا.
ده ها جفت پا که از سقف غار آمده پایین و در رقصی شناورند، رقص پایی زیبا با سر انگشتانی که یک جایی توی هوا جا گرفته اند. انگار این ده ها جفت پا روی سر انگشتان می رقصند. باله شاید. ران ها و ساق هایی کشیده و خوش تراش، نرم و رها، در فضایی ازلی شاید هم ابدی. پاهای نمکین.
می نشینیم لحظه ای و لحظه هایی در سکوت و تاریکی مطلق. گاه صدای قطره ای آب از دور از سمت راست و گاه صدای قطره ای از نزدیک از سمت چپ. نور اما نه. معلق می شویم در جایی که نه غریبه است و نه آشنا. شناور می شویم در آبی که اشباع شده از نمک. اشباع می شوم از...
روزی بود روزگاری بود. یه خاله سوسکه ای بود که....
.......خاله سوسکه می ره و می ره...
- خاله سوسکه کجا می ری؟....
این قصه ی کودکی خیلی ها بود( هر چند گمان نمی کنم این روزها دیگر کسی برای بچه ها وقت خواب قصه تعریف کنه، یا بچه ها تمایلی برای گوش دادن داشته باشن)
نکته ای توی این قصه هست که قبلا بهش توجه نکرده بودم. و اون اینه که شخصیت زن قصه شخصیتی مدرن ،مستقل و آزاد اندیشه. خاله سوسکه ای که نمی خواد زیر بار منت بابا باشه و تصمیم می گیره که همسرش رو خودش انتخاب کنه. حتی شهر و دیارش رو ترک می کنه. با آدم های جورواجوری برخورد می کنه. آدم هایی که مطابق با صنف خودشون می اندیشند و زندگی می کنند. ولی خاله سوسکه دنبال یه چیز دیگه است. شاید دنبال محبتی که صنفی و حسابگرانه نباشه. محبتی که ناب باشه و صادقانه.توش دروغ نباشه... نمی دونم ولی بالاخره خودش انتخاب می کنه. و آقا موشه! قهرمان مرد قصه که مرد سالارانه و سنتی فکر نمیکنه . سنتی رفتار نمی کنه. اصلا دعوا و کتک کاری در ذهن اش نمی گنجه و وقتی با اصرار خاله سوسکه باید به این سوال جواب بده که توی دعوای زناشویی اونو با چی می زنه، می گه با همین دم نرم و لطیف ام. ... که در واقع فقط برای این که جوابی داده باشه اینو می گه.
توی دنیای امروز ما بعضی از مردها( با عرض معذرت از محضر اونایی که این جوری نیستن) علیرغم این که ادعای روشنفکری می کنن ولی تاب تحمل رویارویی با خاله سوسکه ها رو ندارن. آقا موشه ها توی دنیای امروز مثل همون قصاب و بقال فکر می کنن. نسل آقا موشه ور افتاده.
..... آی آقا موشه ی نازنین! آی!.......
تمام پاییز را بغض فرو خوردن و کلنجار رفتن با خودم، تمام شب های طولانی پاییز را در کابوس های شبانه سپری کردن، تمام خارهای کوچک کوچکی که به دلم نشست، نتیجه اش این شد که هست، معده ای با زخم هایی که به آن وارد شد.
تمام شب های طولانی پاییز و حتی زمستان خودم را حبس کردم در این اتاقی که این قدر دوستش داشتم و گریه کردم و گریه کردم و غذا نخوردم و نخندیدم و نرقصیدم و هی تو را دیدم که نامهربان می شوی و هی تو را دیدم که حرف هایت را فراموش می کنی و هی خودم را سرزنش کردم، خودم را دوست نداشتم، و نتیجه اش شد...... روزهایی را در بیمارستان بستری شدن بی کلامی یا سلامی و یک روز از روزهای خاکستری بیمارستان بغضم ترکید، نه با صدا که آرام و خاموش، اشک هایم روان شد آن قدر که فاطمه، بیمار تخت کناری، دانش آموز پیش دانشگاهی دلداریم می داد. و من از این بابت هم خجالت می کشیدم و باز خودم را سرزنش می کردم.
حالا اما دیگر باید خودم را دوست داشته باشم، بیشتر از هر کس شاید، بیشتر از هر کسی که در میانه راه تنهایم می گذارد. می خواهم با خودم مهربان باشم، ملایم، مهربان، نرم، لطیف.
پارسال توی وبلاگم چند جمله از ترجمه ی یکی از داستان هایم را گذاشته بودم. دوستانی پرسیده بودند که متن کامل اون داستان رو کجا می تونند بخونند. فصلنامه ی "نگاه نو" شماره 80 ویژه ی فصل زمستان متن کامل این داستان رو چاپ کرده. اگر دوست داشتید بخونید و نظرتون رو هم برام بفرستید. متشکرم.
